قصه ی تکرار آرش ( شعر وشروه دربیشهر،هلیله،)
شب شعر وشروه ی بسیجیان بیشهر
بنا به دعوت پایگاه مقاومت شهید محمودانصاری ، کانون فرهنگی _هنری مسجدالرسول(ص) وانجمن فرهنگی بیشهر هلیله ،شب شعروشروه ای به مناسبت هفته ی بسیج درسه شب،ساعت 30/8بعدازظهر5/8/87درمدرسه ی شهید چمران باشرکت تعدادزیادی ازمردم هلیله وبندرگاه برگزار گردید.
پس ازاعلام برنامه بوسیله ی حاج عبدالرضاانصاری مجری مراسم ،برنامه باتلاوت آیاتی ازقرآن باصدای آقای قاسم انصاری آغاز گردید. پس ازآن مسئول پایگاه مقاومت(آقای محمودی) ازحضورشرکت کنندگان درمراسم تشکر نمود وازهمکاری مردم هلیله درمدتی که مسئولیت پایگاه را برعهده گرفته است،سپاسگزاری نمود ودرادامه سخنانش ،گزارش کوتاهی را ازروندامور بسیج محل ارائه کرد.
پس ازسخنان محمودی،مجری برنامه اشعاری درباره ی بسیج ودوشهید جنگ تحمیلی(محمودانصاری و بزرگ صفوی) قرائت نمودونوبت به روح الله صفوی رسید که درابتدای برنامه اش ازخاطره ی سفر به اتریش ودیدار با یکی از ایران شناسان اتریشی مطالبی را بیان نمود.ازموارد جالب توجه ، قدمت سه هزار ساله هلیله وگویش منحصر به فرد مردم این سامان است که مورد توجه پروفسور اتریشی قرارگرفته است. پس از آن آقای صفوی دردوبخش به اجرای برنامه ی ترکیب خوانی پرداخت .
بخش دیگر برنامه که بسیار موردتوجه حاضران قرارگرفت،شروه خوانی آقای ستوده بود.جوادحسن ابراهیمی یکی دیگر ازکسانی بود که برنامه ای مداحی گونه را به اجرا درآورد. پس ازآن آقای خسروستوده شعری طنزگونه را که درخصوص جابه جایی بندرگاه سروده بود،قرائت نمود.درپایان مراسم آقای عبدالحسین انصاری ازخاطرات خویش درباره ی جنگ وجبهه وچگونگی مجروح شدنش،مطالبی به سمع حاضران رسانید. برنامه باتشکر مجدد مسئولین ازمردم ،پس از حدود دو ساعت به پایان رسید.
قصه تکرار آرش، سراینده محمد گودرزی دهریزی
جنگ جنگی نابرابربود
جنگ جنگی فوق باور بود
کیسه های خاکی و خونی
خط مرزی را جدا می کرد
دشمن بدعهد بی انصاف
باهجوم بی امان خود
مرزها را جابه جا می کرد
ازمیان آتش وباروت
می وزید ازهر طرف،هرجا
تیرهای وحشی وسرکش
موشک وخمپاره وترکش
آن طرف، نصف جهان با تانک های آتشین درراه
این طرف،ایرانیان تنها
این طرف تنها سلاح جنگ، ایمان بود
خانه های خاک وخون خورده
مهد شیران ودلیران بود
شهرخونین،شهرخرمشهر
درغروب آفتاب خویش
چشم درچشم افق می دوخت
دردهان تانک ها می سوخت
شهر، شیرمردان را صدا می زد :
آی ای مردان نام آور
ای همیشه نامتان پیروز
بی گمان امروز
فصلی از تکرار تاریخ است
گربمانددشمن ،ازهرسو
خانه هامان تنگ خواهد شد
ناممان دردفتر تاریخ
کوچک وکم رنگ خواهد شد
پس برای سهم فرداها
دل به موج آب باید زد
سربه دست باد باید داد
خون میان سنگر آزادگان جوشید
مثل یک موج خروشان شد
کودکی ازدامن این موج بیرون جست
ازکمند آرزوها رست
چشم اودرچشم دشمن بود
دست اودرست نارنجک
جنگ جنگی نابرابر بود
جنگ جنگی فوق باور بود
کودک تنها ،به روی خاک ریز آمد
صدهزاران چشم ،قاب عکس کودک شد
چشم ها ازاین وآن پرسان:
کیست این کودک؟
اوچه می خواهد ازاین میدان؟
صحنه ی جانبازی است این جا؟
یازمین بازی است این جا ؟
دشمنان کوردل ،اما
دردلش خورشیدایمان را نمی دیدند
تیغ آتش خیز دستان را نمی دیدند
درنگاهش خشم وآتش را نمی دیدند
برگمانش تیرآرش رانمی دیدند
دررگش خون سیاوش را نمی دیدند.
کودک ما بغض خودراخورد
چشم درچشمان دشمن کرد
باصدایی صاف وروشن گفت:
آی ای دشمن
من حسین کوچک ایران زمینم
یک تنه باتانک هاتان درکمینم
مثل کوهی آهنینم .
ناگهان تکبیر پر وا کرد
درمیان آتش وباروت غوغا کرد
کودکی از جنس نارنجک
دردهان تانک ها افتاد....
لحظه ای دیگر
ازتمام تانک دشمن
تلی ازخاکستر خاموش
ماند روی دست های دشت
آسمان ازشوق، دف می زد
شط خرمشهر ،کف می زد
شهر یکباره به خویش آمد
چشم اشک آلوده را وا کرد
برفراز گنبدی زیبا
قصه ی تکرار آرش را،
بازهم خواند و تماشا کرد.
آرش کمانگير سیاوش کسرایی
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام کلبه هاي دودي
يا که سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي کرديم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نکته ها کاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي کوبيدن
کار کردن کار کردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشک و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاک نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تکان گهواره رنگين کمان را
در کنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
کنده اي در کوره افسرده جان افکند
چشم هايش در سياهي هاي کومه جست و جو مي کرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي کرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افکنده روي کوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
کس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملک
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشکسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه کينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ کس دستي به سوي کس نمي آورد
هيچ کس در روي ديگر کس نمي خنديد
بي نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشي بي تير
آري آري جان خود در تير کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش
تير آرش را سواراني که مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاکشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر کوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي که مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي که مي دانيد
رهگذرهايي که شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل کهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي کوه آرش مي دهد پاسخ
مي کندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون کلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري کارواني با صداي زنگ
کودکان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم کنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
شنبه 23 اسفند 13۸۷