طنین نگاه

می آیی

وعبورطنین نگاهت

درختان را به بار می نشاند.

شکوفه ها پر وامی کنند و

جوانه ها بارویش خویش

روزگاری تازه را

نوید می دهند.

طبیعت با ترنم آبشارهای امید

وچهچهه ی جان های منتظر

به وجد می آید

وحیات واقعی را به تمامی فریاد می زند.

می آیی

ونوروجودت ذوالفقاروار

دل سیاهی ها را می شکافد

وگل تبسم

چهره می گشاید.

گفتم که خدا مرا حیاتی بفرست...

درپیامک آمده بود یکشنبه 4/26،ساعت 21/15،سالن اجنماعات مسجدالرسول هلیله،جشن میلادماه تمام.

دوسه باری می شد که باخبرشده بودم ولی به دلایلی نتوانسته بودم شرکت کنم ؛گفتم به یاری خدا این بار تمام سعی ام برشرکت دراین مجلس خواهدبود.به همراهم خبردادم که بعدازنماز حرکت می کنیم.تاراهی شدیم ساعت 9بود. هواهم چندان شفاف نبود وغباری رقیق مسیر را پوشانده بود. 9/20ماشین را درمیدان روبه روی سالن اجتماعات پارک کردم.چندتا ماشین دیگر هم پارک شده بود.بادیدن آن ها وصدای تاری که ازداخل سالن شنیده می شد گفتم حتما مراسم آغاز شده؛ ولی وارد سالن که شدیم ،چندنفری بیش ندیدیم.به بنر سالن نگاه کردم دیدم ساعت21/30نوشته شده است.کمی آرام گرفتم.هوای سالن گرم بود زیرافضابزرگ وکولرها کشش نداشتند.

تامراسم آغاز شد،ساعت از 10گذشته بود.آقای ابوالقاسم انصاری برای شروع مراسم آیاتی را ازقرآن تلاوت نمود وپس ازپخش سرود ملی کشور،حاجی انصاری،مسئول محترم کانون رسما آغازمراسم را اعلام نمود .اولین کسی که برای خواندن شعردعوت شد ،آقای مظفری بود وپس ازایشان آقایان ،تمهید،شجاع،قربانی،نگارنده واکبرموسوی برای اجرای خویش فراخوانده شدند.بعضی ازنامبردگان چاشنی اشعارشان ،محلی سروده های خویش را هم ارائه کردند که مورد توجه حضارقرار گرفت.

گروه موسیقی آوای بیشهر هم درچند نوبت به هنر نمایی پرداخت وتوانمندی های خویش را به سمع ونظر شرکت کنندگان رساندندکه مورد توجه تماشاگران قرار گرفت.مسئول کانون ازآن ها تشکر کرد ودرپایان مراسم ،آقای سیدبزرگ صفوی به نمایندگی ازسایراعضا مورد تقدیر قرار گرفت.

به خاطر استقبالی که به عمل آمده بود ،سالن هم شلوغ بود وهم گرم.بااین وجود بیشتر حضار تاپایان مراسم ماندندوهمه چیز را تحمل کردند.باید به چنین جمعیتی ودست اندرکاران چنین برنامه هایی دوصدآفرین گرفت ودست مریزاد عرض کرد.خداونددست وبازووفکرشان را توانمندترسازد.

آخرین نفری که ازاودعوت به عمل آمد ،آقای عبدالمحمد(مهدی) انصاری ،هنرمنددیاربیشهر(هلیله)بود که برای تقدیر مجددبه خاطر کارهای هنری که ایشان انجام داده وازطرف استانداری وارشاد مورد تقدیرقرار گرفته،بود.نامبرده سخنان خود را با گلایه ازکانون به خاطراین که چرا تاحال اقدامی برای چاپ آثار شعرای هلیله انجام نداده، آغاز کرد وادامه داد،جاهایی خیلی کوچکتر ازاینجا ،دست به چنین کارهایی می زنندوانتظار هست که از دیگران عقب نمانیم. (امیدداریم که این خواسته،هرچه زودتر به اجرادرآید).

برنامه باپذیرایی از حضار حدود ساعت 12شب به اتمام رسید. باامیدداشتن به انجام هرچه پربارتر برگزارشدن برنامه های آینده ،یادداشتم را به پایان می رسانم.

کفتم که خدا مراحیاتی بفرست     طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که بازمزمه ی یامهدی         نزد گل نرگس صلواتی بفرست

بی تو


رسول اکرم(ص): مهدی از فرزندان من است. اسم او‏ اسم من و کنیه اش کنیه من (ابوالقاسم) است.ااز نظر اخلاق شبیه ترین مردم به من است. برای او غیبت و سیرتی است که در آن، بسیاری گمراه می شوند. آنگاه مثل شهاب ثاقب می آید و زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد چنانکه پر از ظلم و ستم شده باشد.

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می­گویند تعطیل است کار عشق بازی

عشق، اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد

عشق با آزار، خویشاوندی دیرینه دارد

روی آنم نیست تا در آرزو، دستی برآرم

ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

جغد بر ویرانه می­خواند به انکارتو اما

خاک این ویرانه ها بویی از آن ویرانه دارد

در هوای عشق تو پر می­زند با بی قراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید

آن که در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

دکتر قیصر امین پور

زنگ انشا

برگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخنه سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ درفضا ی اتاق موج می زد و در ریه ی ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود.
سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد، و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.
اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت. عباس هم تکلیف عقب مانده را تند وتند می نوشت.
خبردار!-
بچه ها دسته جمعی بر خاستند، آقای معلم وارد شد و زنگ انشا شروع شد. آقای معلم هفته ی قبل موضوع انشا را این طور دیکته کرده بود:
"نامه ای به پدرخود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را با خو دش به ییلاق ببرد."
موضوع انشا وطرز نوشتن انشا هردو فرمولی بود. کلیه ی سوژه ی انشا ها میان چند مطلب نوسان داشت ، یامی بایست نامه ای به پدر، مادر، برادر، خواهر و دوست خود نوشت، یا درباره ی عدالت، امانت، صداقت و از این قبیل حرف ها قلم فرسایی کرد. در نوع اول فرمول از این قبیل بود:
"خداوندگارا! تصدقت گردم که وجود ذیجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد. بعدأ اگراز راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید، بحمدالله سلامت و به دعا گویی مشغول است."
ودرنوع دوم، اگر انشاالله نوشته می شد فرمول این بود:
"البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی ازصفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد ازحضیض ذلت به اوج رفعت می رسد."
طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا به جای صحت ودلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بند تنبانی ولوس و بی مزه بدرقه ی کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالباً به نظرم می آمد که فضای اتاق تبدیل به زباله دانی الفاظ نیم مرده ومبتذل شده است و کلمات بدبخت وبینوا از دست معلم و شاگرد به جان آمده بود.
آن روزنامه "ییلاقیه" را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشا ها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا اینکه نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردنکشی وی بود یکی به علت مهربانی او به علاوه دنیا دیده تر از ما بود او بر خلاف ما با مردم انس داشت چون نو کر خانه ی خودشان بود و همین دیدار به وی قوت وقدرتی بیش از ماداده بود.
آقای معلم گفت:
- ابراهیم بیا انشا یت را بخوان!
- چشم آقا!
و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را با لا کشید چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفترانشایش را برداشت وجلوی میز معلم سیخ ایستاد.
- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!
بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بارسنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشمهای نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت این طور خواند:
" پدرم! پدرخشن و تندخویم!
آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من درچه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه ی قشنگی مرا به باغ ها ببرید تادر کنار جوی ها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم وبه گریه اندازم . از درخت بالا روم آب روی همبازی هایم بریزم، سنبله ی گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم .... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟
او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگد مرا از خوا ب می پرانید بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده ی پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است.
اونمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند. و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم درمیان سنگ های آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شب ها باید کتاب درسم رانیمه تمام گذاشته وشیشه ی سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم دروغ بگویم دروغ بنویسیم و مثل بقیه ی شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به
ییلاق برویم!!!
نه!
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بد مستی نکنید، مرا در تاریکی وحشتزای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر ویا گوشت یا نان خریدم به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب ونانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند ومتلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.
من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم ،خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟
پدر جان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما وهم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده به شما نفرین کنم یا با شما گام بر دارم وبا مادرمظلومم دعوا کنم. ما که یکدیگر را دوست داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته ایم ؟
نه من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم.
در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی وبهت فرورفته بود معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه ی چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد.
وبلافاصله گفت:
- ابراهیم جگرم را آتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم

رسول پرویزی شلوارهای وصله دار