افتاب لب بام
آفتاب داشت کمکم از بام خانه میپرید. گرما و بوی خاک آفتابخورده توی حیاط پیچیده بود. و یخی توی کوچه داد زد. پدر اقامهاش را داشت شروع میکرد که صدای یخی، توی حیاط پیچید. پدر یک دم ساکت شد و رو به دخترهایش گفت:
- صغرا، پاشو برو یخ بگیر!
دختر کوچکتر تکانی خورد و گفت:
- ایش خدایا!
وساکت شد. دیگر طاقت پدر تمام شده بود. خودش را با دو قدم به ایوان رساند. دخترها از جایشان پریدند. مادر یک دم سرش را از روی کارش برداشت و دوباره پایین انداخت. دخترها خودشان را توی حیاط انداخته و پدر مثل آنها پابرهنه، دنبالشان افتاد.
- پدر...!
دخترها هر یک از طرفی میدویدند و پدر مثل اینکه اول نمیدانست به طرف کدامشان حمله کند. ولی گویا آخر تصمیم گرفت. و دنبال صغرا افتاد. و بتول رفت روی پلهی اول پاشیر ایستاد و داشت زار میزد.
صغرا سه بار دور حوض گشت؛ یک بار پایش توی باغچه رفت و یک شاخهی لاله عباسی را شکست. ولی پدر بالاخره رسید. و همان طور که دخترش میدوید، یکی محکم به پشتش زد. دختر سکندری رفت و دمر روی زمین پهن شد و نالهاش توی خاک فرو رفت.
- پدر...! همش ایش و فیش؟ همش ایش و فیش؟ به ...
دنبالهی فحشش را با یک صلوات برید و برگشت. دستش را لب حوض آب کشید. با دستمالی که روی شاخهی انار بود خشک کرد و رفت توی اتاق، روی جانمازش ایستاد و شروع کرد به اقامه گفتن.
صغری تازه به ناله افتاده بود. کلمات بزرگ و پر سر و صدای عربی که از خشم هنوز لرزشی داشت از در اتاق بیرون میزد. و آفتاب که داشت از لب بام میپرید، نالههای دختر را که هنوز دمر روی زمین دراز کشیده بود، بر میداشت و با خود میبرد.
مادر، یک چند دقیقهای کار بافتنیاش را کنار گذاشت و از در اتاق که باز بود، تاریکی درون آن را با چشمانی دریده نگاه کرد و بعد بلند شد؛ رنگش پریده بود. دستش میلرزید و لبش را به دندان گرفته بود. بتول هم جرأت پیدا کرد و جلو آمد. دو نفری صغرا را بلند کردند. نوک دماغش و پیشانیاش که به خاک کشیده شده بود، خراش برداشته بود. لب بالاییاش باد کرده بود و از همهی زخمهایش خون میآمد و یخی هنوز توی کوچه داد میزد.
صغرا را لب حوض بردند. بتول آفتابه را آورد، آب کرد و روی دست مادرش میریخت و او خون لب و دهان صغرا را شست. سر و صورتش را با دستمالی که روی شاخهی درخت انار کنار حوض آویزان بود، خشک کرد. پیراهنش را هم تکان داد و زیر او پهن کرد و او را خواباند. پدر نماز اولش را شروع کرده بود. یخی داشت دور میشد. و آفتاب از لب بام پریده بود.
- بتول! برو زنبیل ور دار بیار.
از لب رف هم پول برداشت و به او داد و دنبال یخ روانهاش کرد و دوباره سرکار خودش نشست. سماور غلغل میکرد. هرم آفتاب توی ایوان بود. سفرهی پیچیده شده، آن گوشهی ایوان مانده بود و نمکدان با قاشقها روی آن بود. و مادر این بار تندتر کار میکرد. میلهها، تندتر بالا و پایین میرفت و گلولهی کاموا وسط ایوان تندتر باز میشد و به هوای خودش این ور و آن ور میرفت.
پدر، نماز اولش را سلام گفت. هنوز به افطار خیلی مانده بود و او طاقتش دیگر داشت تمام میشد. به زحمت بلند شد. تسبیح را روی جانماز انداخت و شروع کرد به اذان گفتن. کلمات کشیده و پر سر و صدای عربی که از اتاق میآمد، لرزشی از خشم و بیچارگی به همراه خود داشت. صغرا آن گوشهی ایوان یک پهلو افتاده بود و دستهایش را روی صورتش گذاشته بود؛ پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و هق هق میکرد و صدایش با غلغل سماور در میآویخت.
مادر دیگر بیتاب شده بود. هنوز رنگ به صورتش نیامده بود و همان طور که دستهایش، تند میلهها را بالا و پایین میبرد، یک دفعه سر رفت:
- خجالت نمیکشه… … بیرحم…!
الله اکبر پر سر و صدایی که پدر گفت، صدای او را در خود گم کرد. و مادر خاموش شد. در حیاط صدا کرد. بتول با زنبیل یخ وارد شد. یخ را توی حوض آب کشید. از روی طاقچه، کاسهی بدل چینی را برداشت و یخ را توی آن گذاشت.
- سفره رم پهن کن!
بتول سفره را هم پهن کرد. کاسه یخ را وسط آن گذاشت. قاشقها را چید. نان را تقسیم کرد و چهار طرف سفره گذاشت و خودش همان گوشه به دیوار تکیه داد و از حال رفت. مادر کم کم رنگ به صورتش بر میگشت. دیگر لبش را نمیگزید. یواش یواش چیزی زیر لب میگفت، ولی هنوز دستش همان طور تند کار میکرد…
- بتول! چراغو روشن کن.
آفتاب پریده بود. هوا تاریک میشد و از پدر که نماز عصرش را آهسته میخواند، صدایی شنیده نمیشد. فقط گاهی سوت بلند یک (ص) خود را از تاریکی اتاق بیرون میکشید و در گرمای اول غروب گم میشد؛ و بعد هم کندهی زانوی او که روی جانماز مینشست، گرپ، صدا میداد. و صغرا آهسته آهسته ناله میکرد و همان گوشه افتاده بود.
- بسه دیگه… بسه.
و زیر لب افزود:
- بیرحم…
مادر این را گفت و کارش را کنار گذاشت. کفشش را پوشید، و رفت. به آشپزخانه که رسید صدا زد:
- بتول! پاشو خربوزه رو بیار پاره کن.
...