دمام سحری
وقتی به آنجا رسید،متوجه شدکه دارند ازماه مبارک حرف می زنند.برخلاف همیشه حال وحوصله ی بحث رانداشت، ساکت ایستاده بود ومنتظر .حاج عبداله که تازه به جمعشان اضافه شده بود فهمیده بود که حاج غلامرضا آدم هرروزی نیست.
حاج غلوم،چِتن؟ تو خُتی.
زارعلی هم که خودش را توکوفته ، محکم پیچیده بود ،گفت :ها، ازصب که اینجا اندن،بگو کلام حرفی.
چم بو. مگه خوت نمی فهمی.ویسیدم حسین عیوض وبِچش بِین بیشیم ببینم چه خاکی توسرخُم کنم.
یکی دونفر دیگر که به جمعشان اضافه شد،حاج علامرضا ومشکلش را فراموش کردند وازنزدیک شدن ماه مبارک می گفتند.امرو چندمِ ماه دودُوَن. گمونم بیس وهفتم یا بیس وهشتم بو نه میشتی دَر،مشتی در خو همی سال سیش ماه مبارکه.سیش فرقی نمی که .
ماه رمضونو ، زمستونه امسال ،خدا خوش رحم کنه.مشتی محمود بود که این حرف ها را می زد.خدا چاره سازن مِ شَهد .ایخو درسن .ولی کی بیدارمون میکه .قِولَی ولاتو ،غناهشت دِریَه و ساتَمَم دوما پِی شِ شِن، هنو نِش دِدِن.خدا سلامتی سی شیخ بده.
حاج غلامرضا که بدش نمی آمد واردبحث شود ،ازجایش بلند شد ونزدیکتر ایستادو گفت: میش محمود راس میگو.پار، چن رو بی سَح ری روزه گرفتیم.حالا ماخومون به هرجهت ،بِچا گُناشونِن. خدا زیادشیخ کنه،صداش انگار تو بُنِ چَه درمیا.ای طور باربار نویمو.
مشهدی محمود ازوقتی آمده بودبیل نک تیزش را هرچنددقیقه ای دست به دست می کرد ومی خواست به خانه برود ولی حرف توحرف می آمد واوهم رفتنش را به تاخیر می انداخت .راستی مشتی کجا بیدی ؟رفتم یه سری به انگورا زدم .چهشو پراو واویده بی.ولی باد پرندوشی دیوارسالمش نواشتوی.حاج سیداحمدم که رفتوی گلدو،اوهم آنالش بی. زارغلوم، می گفتن خونی توهم تُک کردن.تک ،بونش سی ما نواشتن خو.
دوباره حرف ماه رمضان ومناجات شیخ پیش کشیده شد.حاج غلامرضا گفت:پار سیش گفتم که توکیچه یا راه بیفت وپس نیمدرا بزن ،حرف مُش قول نکه.
زارعلی گفت:خیلی سختشن که تونیمدرا یکی یکی بزنه،مو میگم یه دمام بکنه کولش، کارش آسونتر ویمو.یه سری بیشو ،هیرون ولات تا خونی عیال شاه ومشتی غلوم،یه سری هم شمال ولات تا خونی سیدعلی سیدعبداله،هم بخونه هم بزنه،حالا باخُش حرف بزنین،فکر نکنم شیخ حرفیش بو.
****
دوسه شب اول ماه مبارک،صدای دمام ومناجات شیخ ندای بیدارباش مردم شده بودتادرآن سوزسرما، زن های ولات بیدارشوند وسحری گرم دراختیار خانواده ها قرار بگیرد.«یارب به حق رسول عربی ...» نغمه ی خوش آهنگی بود که درآن نیمه های شب،خانواده ها با آن خوگرفته بودند وزمان مقابله که دور هم جمع می آمدندباشوخی به هم می گفتندکه «شیخ دیگه نیازی نداردکه گلوش خسته کند همان چوب هایی که به دمام می زند کافی است .بعضی ها هم چیزهای دیگری می گفتند...»
تمام آن روز،چیزی عذاب دهنده ذهن شیخ را آزار می داد.ابرهایی سیاه وانبوه که هنگام ظهر آسمان را پوشاندند برتشویش اوافزوده بود.هرچه شب نزدیک تر می شد دلهره واضطراب بیشتر اورا دربر می گرفت.
به سراغ دمام رفت،برخلاف همیشه دمام سنگین ترشده بود.شیخ به سختی کوچه ها راپشت سرمی گذاشت.گاه وبی گاه رعدی هم درآسمان می غرید وقطرات درشت باران حودرابه سروروی شیخ می کوبیدند.
برخلاف معمول این بار ازکوچه های هیرون ولات شروع کرد. به سختی به خانه ی مشتی غلوم رسید اوگفته بود که صدای شیخ را کمتر شنیده،خواست ازکناردریا خودش را به کوچه های شمالی برساندولی عناهشت دریا وباران اورا منصرف کردند.به هرشکلی بود خودرا به خانه ی سیدمحمود که دربلندای مشرف به زمین های اطراف ،حتی دریا قرارداشت،رساند .چوب هایش بیشتر به لبه ی دمام برخوردمی کردو صدایش گرفته ترشده بود.به آخرین قسمت یعنی منزل سیدعلی سیدعبداله رسید،هرچه به آن طرف نزدیک تر شده بود،نگرانی اوبیشتر شده ،گام هایش راسنگین تر برمی داشت.
باسختی پیش می رفت، چندین چوب محکم به دمام نواخت وآخرین بخش مناجاتش را هم خواند.«یارب چه کنم به غم گرفتارم من ... » سیدعلی ازاو خواسته بود که حتی چند ضربه ای هم به نیمدرشان بزند.
****
آقای محسنی باچشمان پف کرده وسرخ شده روی صندلی ولو شده بود.وغرمی زد.آقای گلزاده معلم کلاس چهارم وقتی وضع اورا دید به طرفش رفت وگفت :«امروزهمه اش غرمی زنی مگه چت شده ؟» ا ای آغاچه حالی چه احوالی، اگه جای من بودید،غرکه کمه... مگه این فلان شده می ذاره،آدم بخوابه.چهارپنج شبه ،حدودای ساعت سه،باآن صداش وچوب هایی که به یک حلبی می زنه خواب رو ازچشامون برده.
- مگه چه خبرشده ،چرا نیمه های شب؟
آقای سیروسی که تازه وارد دفتر شده بود،گفت :تومحل ما مناجات می کنن ودُم دُم سحری راه میندازن تامردم توماه مبارک خواب نمونن .این جاهم حتما ای کارمی کنن.
بابادیگه شورشودرآورده،ماه رمضان که ماه رمضان.ماه چه گناهی کردیم .آغا امروز ساعت اومده، دیگه نیازی به این کارا نیست.مگه نمی دونه که بایست کله ی سحربیام مدرسه.
- پسرش تومدرسه هس.می خوای صداش بزنیم که به بواش بگه.
- آره ، «زیرلب چیزی باخودش کقت » یه حالی ازش بگیرم که حظ کنه.
- بابا کار بدی که نمی کنه،حتما مردم ازش خواستن.ازطرف دیگه بچه ش چه گناهی داره.
آقای سیروسی بیشتر اهالی را می شناخت وحتی با شیخ سلام واحوال پرسی هم داشت.نمی خواست باوجوداو به شیخ بی احترامی شود.عباس یکی بچه های کلاس ششمی را صدا زد که برود وبدون سروصدا،بچه ی شیخ را به دفتر بیاورد.
عباس ،آغا اجازه،بیاد داخل،بیاد.
آقای سیروسی که می ترسید ،نکند آقای محسنی باآن وضعیتش ،به بچه ی شیخ آسیبی بزند،نزدیک آقای محسنی ایستاده بودتانگذارد اتفاقی بیفتد.
- بچه اگه یه بار دیگه ،بووات بیاد پشت خونه ی ما،اون صداهارا ازخودش دربیاره....
پسر شیخ که عصبانیت آقای محسنی وتوهین های اورا می دید سرش راپایین انداخته بود وآرام اشک هایش روی گونه ها جاری می شد.
آقای گلزاده ویکی دوتا ازمعلم های دیگر دخالت کردندواورا ازدست آقای محسنی وتوهین هایش نجان دادندوبه حیاط مدرسه فرستادند.
ناظم مدرسه زنگ کلاس را دیرتر نواخت وهمین باعث شد که بچه ها ازماجرابوببرند وازطرفی وقتی اشک های پسر شیخ را دیدندکنجکاویشان بیشتر شد.هرچند که اوچیزی نگفت ولی هنوزمدرسه تعطیل نشده ،این خبر وارد تمام خانه ها شده بود.
شیخ هنگام گفتن اذان ظهر آدم هرروزی نبود ومی خواست به خانه ی سیدعلی برودولی چند نفری دخالت کردند وگفتند کارازاین خراب تر می شودحالااوعلطی کرده ،نمی خواد تو دنبالش بگیری.شیخ را تا اندازه ای آرام کردند.
****
به هرجا می رفتی ازاین ماجرامی شنیدی.خیلی ها اعتقاد داشتند که این کارآقای محسنی بی پاسخ نمی ماند وخدا جای حقی نشسته است.
مردم می رفتند که این ماجرارا فرموش کنند که شاعبدالرسول خبرآورد آقای محسنی کنار برم ازموتور افتاده واونوبا ماشین برای مداوا به شهر بردن.
آن روز بعدازظهر آقای محسنی با اصرارموتور آقای سیروسی را می گیرد وبرای انجام کاری راهی بهمنی می شود ،هرقدر آقای سیروسی می گوید که این موتور را فقط خودش می تواند براند واو نمی تواند ،دربرابر اصرارهای آقای محسنی کاری ازپیش نمی بردو...
این خبردل خیلی ها راخنک کرده بود،مخصوصا دانش آموزان کلاس سوم که بارها دردخط کش آقای محسنی را روی گونه هایشان احساس کرده بودند ودردمدادهایی که لای انگشتانشان می گذاشت.
اما آدم بزرگ ها این طور فکر نمی کردند حتی چند نفری به احوال پرسی آقای محسنی هم رفتند.