حیاط مسجد راآب می پاشیدند تاازگرمی زمین کمی گرفته شود.دورتادور حیاط را باحصیرهای نرم هندی فرش می کردند.منبر را مقابل درب شبستان مسجدوپشت به نرده هاقرار می دادند.درسمت شمالی وچهار،پنج متری منبر، محوطه ای دیده می شد که دروسط آن چاهی برای شست شوی  قلیان واستکان وکتری ها قرار داشت.درکناراین محوطه حاجی مَحمِدی بساط چای وقهوه اش را برپامی کردوازمنقل بزرگی برای گرم کردن کتری ها استفاده می نمودوازدانه های سرخ آتش آن قلیان ها به راه می انداخت.

چندوقتی می شد که یک موتور برق کوچک به مسجد واطراف آن روشنایی می داد.سه تا لامپ مهتابی که پشت دیوار شرقی مسجد ومشرف به حیاط نصب شده بود،آنجا را روشن می کردند.

لامپی که روی سردرورودی شبستان قرار داشت ،جایگاهی شده بود برای انواع کلبوک،شب پره وپروانه .چندشبی می شد که حواسم به احمد بود .می گفت :هرطورشده باید یکی ازاون کلبوک ها را بزنم.

شب بیست وهفتم که می رسید ،حال وهوای دیگری داشتیم .همه منتظرمی شدیم که مشهدی محمود(الرحمن)را شروع کند.آن شب هم تمیز ومرتب نزدیکی های منبر نشسته بودیم تا شروع شود.حاج کاظم روکرد به طرف زایر علی وگفت:«امشو مِشَد توخوشن،گمونم کارش واویدن.» مشهدی ،آخرین نعلبکی چایی اش را سرکش کشید ،تبسمی نصفه نیمه تحویلشان داد وباخودش چیزی را زیر لب زمزمه کرد.

عامو علی برخلاف شب های پیش که نی قلیان دردست می گرفت وکنار درب ورودی می نشست وکمتر بچه ای را به داخل راه می داد،دراین شب آرام زیر مناره می نشست ودورادور نظاره گر می شد.

سیدآخرین نفری بود که با احسنتی که گفته شد ،ازپشت رحل بلند شد.نوبت به مشهدی محمود رسیده بودکه جولان دهد. ازمعدود شب هایی بود که فرصت می کردیم وارد مجلس شویم ودرمقابله شرکت کنیم.

باصدایی نرم ودلنواز آغازنمود: «الرحمن،علم القرآن...» تاآیه ای که باید جواب می دادیم، پیش رفت.صدای جمع بلندشد:« لابه شیئ من آلائک ربی وکذب و...»

غرق نواها شده بودیم وباصدای بلند پاسخ می گفتیم،-کارنداشتیم که  درست تلفظ می کنیم یانه -که صدای «شِرَ قِشتی» جمع را به خود آورد.یک لحظه تمام نگاه هابه دنبال صدا برگشت.عامو علی بود که یکی از آن آب نکشیده ها را نثار پشت گردن احمد کرده بود.

این طور که احمد می گفت :با خُم کِش اوُرده بیدم مقابله که هرطورشده کلبوک گُتو بزنم .«الرحمن» که شروع شد ،کسی حواسش نبی مو چه می کنم.دو مرتبه کِش انداختم سیش،یه بارش خورد تولامپ،تموم حواسم پیش کلبوک بی ،فهمیدم به ای راحتیام هم نی ،خُم اُماده کرده بیدم که بزنمش،وختی فهمیدم کی عاموعلی ری سرم ویسیده بی ،ره فراری هم نبی.