بیرینژ!                       انجمن فرهنگی بیشهر

   خسته و گشنه از زامردو به خونه رسیدم. دلم سی یه چنگ خرما جریک جریک می کرد.
مادرم که مشغول چرکو کردن بود اشکهل مرا که از تنها در خانه ی دالان مانندمان وارد شدم متوجه شد، پنبه دانه ها را برای گاومان تو یه دوگوشه ریخت، لوکه ها را هم توی یه کل روسری گره زد و داد به من.

“دی بیه برو پیش بی بی یه کم ارده بیار بوات الان از سر حاصل میا گشنشن”

کاسه لعابی را هم که برادرم از کویت فرستاده بود داد دستم گفت: بدو جلد بش.

لوکه را زدم زیر چلم، ماشین خیالی ام را هندل زدم، چالو شد، با یه گاز محکم راه افتادم.
از نوش خونه خالو ابول که رد می شدم مرغ بچیلی عامه ی دی عبدالله هم کنار حاصل بالنگی عامو عبدلسن گرم پاپسک بود. یه بوق زدم،  سرعت را کم کردم، دنده را عوض کردم، رسیدم در سرای آقا، ترمز کردم، غر سفیدی بلند شد، از شوفری خودم خوشم اومد.

هر دو لنگ در تخته ای رنگ و رو رفته ی سرا باز بود، رفتم داخل، دکون چکار زنهای ولات بود. بوی کشک، ارده، تمر، داری زرد، کیل و کلخنگ همه جا را پر کرده بود.
بی بی کنار ملاسی ارده ای نشسته بود و در حالی که داشت یکی یکی کاسه ها را پر می کرد و با ترازی زنبیلی می کشید به من هم نیم نگاهی کرد.

” کلکو چت میا ،برقی سرت بووه ، مث مهکش چسپیده ی شی مو؟”

لوکه ها را نشونش دادم، گفتم: بی بی دهیم گفته ارده

بی بی درحالی که داشت لوکه ها را تو یه لنگ ترازی می گذاشت و یه کل سنگ ربع قیاسی را هم تو یه لنگ دیگه، ناگهان همه چیز عوض شد، همه ساکت شدند، زنها به هم نگاه کردند، بی بی گفت: خیر ندیدیا چتون گنگ آویدین؟

خانمی خوش قد و قامت، سرخ و سفید، چشمانی درشت، ابروئی نازک و کشیده، با لباسی خوش رنگ وشیک تر از زنهای ولات، که من و خیلی از آدمهای هلیله تا حالا تو عمرمان ندیده بودیم کنار من نزدیک بی بی ایستاده بود.

با صدایی زنگ دار و لهجه ای دلنشین  گفت: هژی خانوم بیرینژ وار؟

من چیزی نفهمیدم، بی بی هم شاید متوجه نشد. زنها خواستند بخندند اما ترسیدند ولی دی غلملی که جراتش یه کمی بیشتر بود، زهره به زهره ای گفت: “بی بی برنجش میا ها”
***

آقا سوار گدول چرمه اش تازه از باغ رسیده بود. گدول را برد تو خونه ی در کووا. خر خسته بود و زاره ی لنگی داد، دلش نمی خواست سکوت همولاتیها را بهم بزند.
***

آقا اومد تو، چشمش به مشتری تازه وارد افتاد. “ماشالاه ای هم زنن، بیتراویدی ما هم زن هسن”

خیلی مهربان و خودمانی گفت: خالو چت میا؟
خانم جواب داد: “هژی آغا بیرینژ”
زنها با هم ترجمه کردند، “آغا می گو برنج”
آقا گفت: ” ها ..به به … خالو! …برنجت میا؟ خالو یه برنجی سیت هادم که شو عروسیت هم نخرده ووت”

ناگهان نفهمیدیم چی شد. خانم که شاید از  شب عروسی بد برداشت کرده بود! بدون تامل با دستپاچگی و عصبانیت در حالی که ارسیش را دست گرفته بود، پا پتی دکان را ترک کرد.

هنوز من اولین انگشت ارده را مزه نکرده بودم که ناگهان سرکار رضایی با دو تا سرباز ترک مسلح با تفنگ وحشتناک ام یک به سرای آقا هجوم آورده و وارد دکان شدند. من و زنها مثل گنجشک های مار دیده زیتکمان زد، دست و پایمان دروشید و میدان را برای سرکار و سرباز هاش خالی کردیم.
سرکار در حالی که رگ گردنش زیل شده بود و دائما تفش را غورق می داد گفت: “ایله ده خانوم من شب عروسی بیرینژ یوخ ؟”

سر و صدا بالا گرفت، ما حالیمون نمی شد سرکار چه اردال پردالی می کرد و چه لغومی می کرچاند.
صدای بی بی را می شنیدیم که: ” زنک! ای نه انده ویدی، اینشالا بی تراوی، بوی دی، بسم الله نوم خش خدا، چه واوی”

همسایه ها سر و صدا را شنیدند، مرد ها هم آمدند، کد خدا هم رسید.
دست دور گردن سرکار انداختند، دکمه های او را ماچ کردند، سرکار را به سر ولی عهد، پاگون اعلیحضرت، پیر دی حسن و آقای عباسعلی قسم دادند.

سرکار در حالی که کم کم رعشه اش فرو می نشست و کلفتی رگ گردنش باریک می شد به همراه کد خدا از خانه آقا خارج شد.

دو باره زاره گدول، ووره من ،غرغشه ی زنها و صدای بی خوندن بی بی در هم گره خورد و من در حالی که انگشت انگشت ارده می خوردم، کاسه را پشت تویزه به مادرم تحویل دادم.

پدرم با ورزای چهابی از خس دراز برگشته بود و داشت سر خمره ی او تهلی دست و رو می شست.